روزی شیری دردره ای خوابیده بود و یک لاشه گوسفند هم جلویش بود که نصف آن را خورده بود و نصف دیگرش مانده بود.
روباهی از دورداشت می آمد که از لاشه بخورد!
شیر خودش را بهخواب زد و پیش خودش گفت حالا که من خوردم و سیر شدم بگذار او هم بیاید و بخورد!
روباه برایاینکه مطمئن بشود او خواب است یک روده برداشت و به دست و پای شیر بست!
آن وقت شروع کرد به خوردن…
خوب که سیر شدرفت!
شیر خواست حرکتکند اما آفتاب گرم روده ها را خشک و محکم کرده بود و هر چه کردنتوانستحرکت کند!
گفت رفتم ثواب کنم کباب شدم وهمانطور خوابید تا موشی از سوراخ در آمد و شروع کرد به پاره کردن روده و بند !
بند روده را پاره کرد و رفت داخل سوراخش…
در این وقت شیرحرکت کرد که برود،یک شیر دیگر او را دید و گفت کجا میروی ؟
گفت می روم ازاین سرزمین دور شوم!
رفیق او پرسید چرا ؟
شیر گفت جائی کهروباه بیاید دست مرا ببندد و موشی دست مرا باز کند دیگر این سرزمین ماندنندارد!!!
برچسب:
نویسنده: ايبسياه