خرید بک لینک

روزی شیری دردره ای خوابیده بود و یک لاشه گوسفند هم جلویش بود که نصف آن را خورده بود و نصف دیگرش مانده بود.

روباهی از دورداشت می آمد که از لاشه بخورد!

شیر خودش را بهخواب زد و پیش خودش گفت حالا که من خوردم و سیر شدم بگذار او هم بیاید و بخورد!

روباه برایاینکه مطمئن بشود او خواب است یک روده برداشت و به دست و پای شیر بست!

آن وقت شروع کرد به خوردن

خوب که سیر شدرفت!

شیر خواست حرکتکند اما آفتاب گرم روده ها را خشک و محکم کرده بود و هر چه کردنتوانستحرکت کند!

گفت رفتم ثواب کنم کباب شدم وهمانطور خوابید تا موشی از سوراخ در آمد و شروع کرد به پاره کردن روده و بند !

بند روده را پاره کرد و رفت داخل سوراخش

در این وقت شیرحرکت کرد که برود،یک شیر دیگر او را دید و گفت کجا میروی ؟

گفت می روم ازاین سرزمین دور شوم!

رفیق او پرسید چرا ؟

شیر گفت جائی کهروباه بیاید دست مرا ببندد و موشی دست مرا باز کند دیگر این سرزمین ماندنندارد!!!


سخن روز : پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی...مهاتما گاندی

برچسب: نویسنده: ايبسياه تاريخ: چهارشنبه 5 تير 1392 ساعت: 17:44

صفحه بندی