آن وقت که بودش که بازی و به شادی عاشق شد و اونیز سلامی نفرستاد
دل رفت به دیدارش و اونیز چه بی ذوق اخمی بنموده است و نشاطی نفرستاد
ده سال بسی منتظرش بودم و هستم بس قهر نمودو صلواتی نفرستاد
آن یار شقایق رخ زیبای من آری ننوشت سلامی و درودی نفرستاد
برچسب:
نویسنده: ايبسياه