خرید بک لینک

برای دانلود کتاب گویای این داستان کوتاه روی تصویر بالا کلیک کنید

1


یه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعهی آخر انگار به دلم برات شده بود که کارها خراب میشود اما بازم نصفههای شب با یه ماشین قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونهی سید اسدالله بودم. در که زدم عزیز خانوم اومد، منو که دید، جا خورد و قیافه گرفت. از جلو در که کنار میرفت هاج و واج نگاه کرد و گفت: “خانوم بزرگ مگه نرفته بودی؟”

برچسب: نویسنده: ايبسياه تاريخ: چهارشنبه 5 تير 1392 ساعت: 17:44

صفحه بندی