1
دمدمه های صبح بود.هوا مهآلود و سرماحکم فرما بود.آبی که چند زن وسواسی با آن سراسر کوچه را شستهبودند,روی زمین منجمدشده وباعث زمین خوردن کودکان دبستانی و مایه ی خندهی دیگران می شد.ساعتی قبل مردان و زنان شاغل این کوچه های باریک ,کوتاه و لغزنده را پیموده و برسرکارشان رفته بودند.هوای مه گرفته جلویدیدم را گرفته بود. به طوری که به سختی جلوی پایم را می دیدم.ماشین ها تک و توکقابل رویت بودند.خبری از کلاغ ها هم نبود. اما من مجبور بودم آن وقت صبح آن همدرآن سرما ازخانه بیرون بزنم و راهی دانشگاه شوم.آه که چه راه دور و درازی را بایدمی پیمودم.در دلم به عالم و آدم ناسزا می گفتم. اما مگرآن ها چه گناهیداشتند؟تقصیرشان چه بود که من در دورترین نقطه شهرزندگی می کنم و پول ندارم؟!مگرارث پدری ام را از چنگم درآورده بودند که می خواستم خرخره شان را بجوم؟ ازطرزفکرمپوزخندمضحکی زدم. گاهی سختگیرانه دیگران را مواخذه می کردم ولی به لحظه نکشیدهمی بخشیدمشان.همواره از خلقیات عجیب و غریبی که در من است متعجب می شوم.همین طور کهمی رفتم,هوا روشن و روشن ترمی شد و آن ابرهای غلیظ جای خود رابه پرتوهاینوازشگرخورشید می دادند.گنجشکان گهگاهی با یکدیگرجدال داشتندوصدای اعتراض بقیه رادرمی آوردند.چندتای دیگرهنوز روی سیم تیرهای برق چرت میزدند.خودشان راپف کرده وروی آن لمیده بودند.هنوزسوپرمارکتی ها و صاحبان مغازه های دیگرشروع به کار وفعالیت نکرده بودند.ازشدت سرما برخود می لرزیدم آخر به جز مانتوای که برای دانشگاهخریده بودم و یک شلوار کتان چیز دیگری به تن نداشتم.دندان هایم به هممی خوردکلاسورم را محکم دردست گرفته و کوله پشتی ام را روی شانه ام کمی جا به جا کردم.مقنعهام کمی پس رفت و باعث شد زنی که تازه داشت از خانه اش بیرون می آمد,نگاه تند و خشمناکیبه من بکند و سری از روی تاسف تکان بدهد.اصلا به روی خودم نیاوردم.این جماعتعادتشان است که در هرکاری دخالت کنند.حتی بانگاه. رمز:02468
برچسب:
نویسنده: ايبسياه