توی اتاقش نشسته بود.باچشم کتاب هایش راجستجو می کرد.بابی رحمی تمام هرکدام را به گوشه ای پرتاب کرده بود.اگرخوب گوش هایش را تیز میکردصدای ناله کتاب ها و وسایل بیچاره اش که زیر دست و پا له میشدند را می نتوانست بشنود. همه چیز درهم و برهم بود.به قول خجسته که وی را بی بی می خوانداتاقش مثل بازار شام شده بود.درطرفی جوراب های کثیف ودرطرف دیگرظرف شسته نشده ی ناهار قرار داشت.با این وجود عروسک هایش را به خوبی وبانظم و ترتیب درگوشه و کنار اتاق جاداده و تنهاموردی که منظم چیده شده بود همان ها بودند.به غیرازآن نکته مثبتی دیده نمی شد.از یافتن کتاب موردنظرش داشت نا امید می شد. هوف بلندی کشید.ناگهان نگاهش به زیرتخت ثابت ماند.بایک خیز بلند خودش را به آن رساند.خواست بلندشود
برچسب:
نویسنده: ايبسياه